<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادداشتهای یک دهه شصتی</title>
<link>http://bastaniarosaki.blogfa.com</link>
<description>خاطرات روزانه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 13:06:25 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مادرانه های یک دختر</title>
<link>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>دیروز حس جدیدی رو تجربه کردم.دیروز وقتی تو خیابون اون نی نی رو بغل کردم تا مامانش کالسکشو درست کنه. یه حس عجیبه آشنای لذت بخشو تجربه کردم .دیروز حس کردم یه چیزی تو وجودم بیدار شد.باورم نمیشد این منم! باورم نمیشد همون آدم سنگدلی هستم که با شنیدن صدای گریه بچه دلش می خواست از پنجره شوتش کنه بیرون. باورم نمیشد همون آدم بی عاطفه ای هستم که هیچ وقت از خنده یه نی نی ذوق مرگ نمیشد.یهو چقد عوض شدم انگار بچه خودمه.دلم نمیخواست کالسکه بچه درست شه.دلم نمیخواست بچه رو بدم  مامانش .دلم میخواست برا همیشه مال خودم باشه.دلم می خواست همون جوری تو بغلم خوابش ببره.از این همه لطافت خودم تعجب کرده بودم.از این همه حس قشنگ مادرانگی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 May 2012 13:06:25 GMT</pubDate>
<dc:creator>bastaniarosaki</dc:creator>
<guid>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چی میشد؟</title>
<link>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  ای خدا چی میشد فقط واسه دو ساعت ناقابل همه مردا رو میکردی تو گونی میذاشتی تو انباری دنیا؟ خدایا دلم میخواد بشینم کنار دریا . موهامو بدم دست باد . پاهامو بسپارم به موج. چشمامو ببندم یه سیگار بذارم گوشه لبم  و به آهنگ دلنشین  موج و ساحل گوش بدم .خودمو رها کنم .رها کنم بدون اینکه نگران نگاهی باشم .نگران حرفی .نگران زن بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://img.majidonline.com/pic/275530/DSC04008.JPG&quot; target=_blank&gt;من و موجا&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 May 2012 00:15:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>bastaniarosaki</dc:creator>
<guid>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آتش زیر خاکستر</title>
<link>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>گاهی هوس بازی بچه گانه یه آدم گندی به زندگیش میزنه که دیگه هیچ وقت نمیتونه راه فراری براش پیدا کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی بی فکری یه مادر گندی به زندگی بچش میزنه که تا آخر عمر دامنشو میگیره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی گوسفند بودن یه خواهر گندی به زندگی برادرش میزنه که تا ابد به خودش لعنت میفرسته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی بی تفاوتی یه پدر نسبت به پسرش لکه ننگی میشه تو زندگیش که با هیچ ضرب و زوری نمیتونه پاکش کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داره روشن میشه.آتیشی که ۱۰ سال پیش داشت دامن هممون رو میگرفت.داره برمیگرده روزایی که آرزوی مرگت رو میکردم.روزایی که میخواستی واسه یه هرزه خودکشی کنی.نمیدونم کی مقصر بود؟ تو مقصر بودی؟تو وقتی که عقلتو دادی دست هوست؟ مامان ؟ مامان که میدونست جوونی نیاز داری باید برات زن بگیره اما نگرفت؟ من ، خواهرت وقتی که نشستی تا باهام حرف بزنی ولی من اینقد تو دنیای خوذم بودم که فراموشت کرده بودم؟بابا ؟ که نیومد مرد و مردونه بزنه رو شونه هاتو بگه من هستم .من پشتتم.یادمون رفت که خونواده یعنی پشت هم بودن.تنها موندی .مقصر شناخته شدی و همه بار اشتباهتو به دوش کشیدی.یادمون رفت که وقتی تنها بمونی گرگ ها حریص تر میشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هممون مقصر بودیم.وقتی غرق شدی تازه یادمون اومد که هستی.وقتی غرق شدی ما رو هم با خودت کشیدی پایین .تازه فهمیدیم یه خونواده یه جسمه که اگه یکی سوخت آتیشش دامن بقیه رو هم میگیره.داری میسوزی ما هم میسوزیم.دیگه تنها نیستی.سرنوشت هممون به هم گره خورده.نمیدونم دیره یا نه .نمیدونم امیدی هست یا نه.ولی انگار اینبار خودت پشیمونی.ما هم پشیونیم.من دیگه نمیخوام گوسفند باشم.میخوام پشتت باشم.بابا می خواد پشتت باشه.میخوایم جبران کنیم.باید بهای سنگینی بدیم خیلی سنگین.میترسم .هممون میترسم ولی باید یاد بگیرم .خونواده یعنی پشت هم بودن تو سخت ترین شرایط.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2012 12:04:39 GMT</pubDate>
<dc:creator>bastaniarosaki</dc:creator>
<guid>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دکارت</title>
<link>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>محمود دکارت : 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;من تر میزنم پس هستم&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 May 2012 10:42:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>bastaniarosaki</dc:creator>
<guid>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیروز ،امروز ، فردا</title>
<link>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>امروز داشتم  به دیروزم فکر میکردم.به گذشته.به چیزایی که دیروز برام مهم بود ارزش بود اما امروز دیگه مهم نیست.چقدر مسخره و بچه گانه به نظر میاد دیروز.چقدر مسخرس که آدم تو بچگی بزرگترین آرزوش این بشه که باباش نماز بخونه .که همیشه تو عروسی و مهمونی دعا کنه کسی بهش نگه روسریتو در بیار و بیا وسط. که فکرکنه اگه یه تار از موهاش بیرون باشه مستقیم تو جهنمه.فردا چی ! اگه فردا به امروزم نگاه کنم چی !همین قدر مسخرس؟ فردا هم همین قدر مسخره به نظر میاد فکرای امروزم ؟ اینکه امروز خوشحالم هنوز جسم و روحم باکرس .اینکه امروز دعا میکنم برادرم دست از روابط آزادش برداره.اینکه امروز فکر میکنم صداقت کار درسته .اینکه امروز ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید از همه خدمتگذارانی که باعث میشن امثال من روز به روز پله های معرفت و پاکی را ده تا یکی  بالا بریم صمیمانه تشکر کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 May 2012 00:13:11 GMT</pubDate>
<dc:creator>bastaniarosaki</dc:creator>
<guid>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقای یارو</title>
<link>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>چن وقت پیش دوستم زنگ زد که اجازه بگیره منو به کسی معرفی کنه.منم اینبار بدون اینکه گوزکلاس الکی بذارم سه  سوت اجازه دادم. دیروز رفتم سر قرار برا پسند کردن و پسند شدن.من خوشم نمیاد که خواستگار همون اول کاری با دسته گل و ننه باباش بلند شن بیان واسه پسند. تو این ۲۸ سال عمر با برکت هم نشده که چایی خواستگاری واسه کسی ببرم!!!!.ترجیح میدم اول طرفو یه جا ببینم حرفامونو بزنیم بعد اگه اوکی بودیم بریم سر خاله بازی خواستگاری .تا حالا یه چن باری سر این جور قرارا رفتم.تو پارک ، تو محل کار... .اما این سری یارو محافظه کار بود از ترس دیده شدن توسط دوستان و آشنایان محل قرار تو ماشین بود.یه دو ساعتی بنزین سوزوند و کل خیابونا رو بالا پایین کرد تا سوالات نکیر و منکر من و اون تموم شد.از خونوادهامون گفتیم.از توقعات مالیم پرسید.از تعداد خواستگارام و دلیل رد کردنشون.در واقع این سوال مشترک همه مرداس.نمیدونم چه علاقه ای به این سوال دارن؟! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو تا مورد تو ذهنی هم داشتم. اول اینکه انتظار داشتم وقتی منو میبینه از ماشین پیاده شه یه احترامی چیزی ... اما انگار با چسب دو قلو چسبونده بودنش  به صندلی !دوم اینکه  فک میکردم از خودم بزرگتره اما یه سالی کوچیکتر بود که اساسی تو ذهنم خورد.اما اون از قبل خبر داشت که من بزرگترم! گفت همه چی که صد در صد نمیشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونم چن تا تو ذهنی خورد . دوستم بهش گفته بود من چادریم .یعنی سالیان دور لیسانس چادر پوش بودم ولی نمیدونس الان کشف حجاب کردم.منتظر یه دختر چادر مشکی بود بنده خدا!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوم اینکه فک میکرد استاد دانشگاه کلی مایه داره.از درآمدم که پرسید یهو خنده رو لباش ماسید .خداییش خیلی تو ذهنی بدی بود!!! فک کنم تو دلش گفت حیف این همه بنزین و آب میوه ای که واسش گرفتم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 May 2012 12:50:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>bastaniarosaki</dc:creator>
<guid>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اتفاقات تکرار میشوند !</title>
<link>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>انگار دوباره اتفاقای قبل عید داره تکرار میشه ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفته بودم از یه شرکت بزرگ زنگ زدن واسه کار و من قبول نکردم.اونجوری که خانمه میگفت نیازشون به نیرو فوری بود و فک میکردم بعد از من سریع به یکی دیگه زنگ میزنن.اما همین چن روز پیش دوباره زنگیدن و ازم پرسیدن هنوز مایلی برا ما کار کنی. فک کنم خانمه خاطرخام شده که تو این فت و فراوونی نیرو باز اومده سراغم! این بار بر عکس اون بار رفتم با دوستان مشورت کردم .همگی گفتن&quot; نه نگو .فوقش خوشت نیومد میای بیرون دیگه&quot;. اما باز کار خودمو کردم و نه گفتم. خیلی از تصمیم گرفتن بدم میاد خیلی.خو آخه من خودم خودمو بهتر میشناسم میدونم کشش از پنج صبح تا شیش عصر کار کردنو ندارم. اینجوری میشه زندگی کردن برای کار. ولی من می خوام کار کنم برا زندگی.هشت ساعت کار.بقیش باشه واسه خودم و خونوادم.از طرف دیگه هم عذاب وجدان لعنتی ولم نمیکنه هی سیخونک میزنه میگه بدبخت الان نفست از جای گرم در می آید ! فردا که ترم تموم شد و بیکار شدی مثه بلانسبت سگ پشیمون میشی که چرا قبول نکردی .خلاصه اینکه آشفته بازاریه تو این مغز لامصب!   کاش میشد خدا این مقوله تصمیم گیریو کلا از زندگی دیلیتش میکرد .فوق فوقش میشیدم حیوان نجیبی مثل گاو! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 20:36:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>bastaniarosaki</dc:creator>
<guid>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استاد روشن فکر</title>
<link>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description> این ترم کلا من آزمایشگاه دارم .درسته پولش از واحد تئوری کمتره ولی بیشتر بهم خوش میگذره !قبلا سر کلاس مجبور بودم تند تند درس بدم و نمیتونستم خیلی برم تو نخ بچه ها ! اما این ترم بچه ها آزمایش میکنن و من میشینیم یه دل سیر هیز بازی در میارم. فکر بد نکنید ها ! منظورم هیز بازی مدل دخترونس نه پسرونه ! صب کنید الان بیشتر مساله رو باز میکنم.بچه ها رو جوری گروه بندی کردم که هر گروه هم دختر داشته باشه هم پسر. این نسل دهه هفتادی که همه اوپن مایند تشریف دارن اما یه عده قلیلی هستن مخصوصا دخترا که هنوز خجالتین  حالا برا اینکه  یخشون باز بشه و نشن یکی مثل خودم انداختمشون وسط یه مشت پسر !!! بعد میشینم رفتارشونو زیر نظر میگیرم.بعضیاشون که اصلا تغییری نکردن ولی خوب یه عدشون هم یه کم اصلاح شدن.خوب مگه چیه؟؟ مگه امام خدا رحمتش کنه نگفته بود دانشگاه کارخونه مدرک سازی ...نه ببخشید انسان سازیه ؟ خوب منم دارم در راستای همین هدف متعالی گام بردارم دیگه !!!!!</description>
<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 10:43:39 GMT</pubDate>
<dc:creator>bastaniarosaki</dc:creator>
<guid>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی چیست؟</title>
<link>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>این ور آبو زدم : 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی چیست ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                    خون دل خوردن ...زیر دیوار آرزو مردن&lt;SUP&gt; &lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SUP&gt;&lt;/SUP&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون ور آبو زدم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی چیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشق و دلداری .....وقتی با یاری پس چی کم داری &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SUP&gt;&lt;/SUP&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SUP&gt;&lt;/SUP&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 22:41:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>bastaniarosaki</dc:creator>
<guid>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نجابت ترکی</title>
<link>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>پدر : میدونی بهترین جهاز یه دختر چیه؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر: نه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر : بهترین جهاز یه دختر لبای بوسیده نشدشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;با تشکر از &quot; ezal &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Apr 2012 16:25:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>bastaniarosaki</dc:creator>
<guid>http://bastaniarosaki.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

